تبليغاتX
ساعت 5 هیچ اتفاق خاصی نمیوفته...

ساعت 5 هیچ اتفاق خاصی نمیوفته...

فروغ فرخزاد

من خواب دیده ام که کسی میآید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده‌ام

و پلک چشمم هی میپرد

و کفشهایم هی جفت میشوند

و کور شوم

اگر دروغ  بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی  که خواب نبودم دیده ام

 

 

کسی میآید

کسی میآید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی

نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست

و مثل آن کسی است که باید باشد

و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشنتر

و از برادر سیدجواد هم

که رفته است

و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد

و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال

 اوست نمیترسد

و اسمش آنچنانکه مادر

در اول نماز  و در آخر نمازصدایش میکند

یا قاضی القضات است 

یا حاجت الحاجات است 

و میتواند

تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را

با چشمهای بسته بخواند


چرا من اینهمه کوچک هستم

 که در خیابانها گم میشوم 

چرا پدر که اینهمه کوچک نیست

و در خیابانها گم نمیشود

کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز

آمدنش را جلو بیندازد

و مردم محله کشتارگاه

که خاک باغچه هاشان هم خونیست

و آب حوضشان هم خونیست

و تخت کفشهاشان هم خونیست

چرا کاری نمیکنند

چرا کاری نمیکنند

 

 

 چقدر آفتاب زمستان تنبل است

 

من پله های  یشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شستهام .

چرا پدر فقط باید

در خواب ، خواب ببیند

 

 

من پله های  یشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام .

 

 

کسی میآید

کسی میآید

کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در

صدایش با ماست

 

+ نوشته شده در  91/02/26ساعت 15:32  توسط من  | 

دار بزن خاطرات کسی که تو را دور زده


شاعر از کوچه ی مهتاب

گذشت،

لیک شعری نسرود،

نه که معشوقه نداشت،

نه که سرگشته نبود،

سالها بود دگر کوچه مهتاب،

خیابان شده بود... 

+ نوشته شده در  91/02/26ساعت 14:59  توسط من  | 

تو بمان و دگران ، واي به حال دگران

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوي تو، ليکن عقب سر نگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردي
تو بمان و دگران ، واي به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجويند کران ، تا به کران
مي روم تا که به صاحب نظري باز رسم
محرم ما نبود ديده کوته نظران
دل چون آيينه اهل صفا مي شکنند
که ز خود بي خبرند اين زخدا بي خبران
دل من دار که در زلف شکن درشکنت
يادگاريست ز سر حلقه شوريده سران
...شهريارا غم آوارگي و دربدري
شورها در دلم انگيخته چون نو سفران
شهریار
+ نوشته شده در  91/02/26ساعت 14:49  توسط من  | 

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود/ بیچاره من که ساخته از آب و آتشم / شهریار

سروی شدم به دولت آزادگی که سر  /  با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم...
+ نوشته شده در  91/02/24ساعت 10:5  توسط من  | 

رهی معیری

چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق 
ترا چو لاله دلی داغدار باید و نیست 

+ نوشته شده در  91/02/17ساعت 22:36  توسط من  | 

آه اگر مرگ نخواهد که کند شاد مرا

مادر از بهر غم و رنج جهان زاد مرا
درس غم داد در این مدرسه استاد مرا

دل من پیر شد از بس که جفا دید و جفا
ندهد سود دگر قامت شمشاد مرا

آنچه می خواست دلم چرخ جفا پیشه نداد
وآنچه بیزار از آن بود دلم داد مرا

غم مگر بیشتر از اهل جهان بود که چرخ
دید و سنجید و پسندید و فرستاد مرا

در دلم ریخته بس بر سر هم غم سر غم
دل مخوانید ، خدا داده غم آباد مرا

زندگی یک نفسم مایه شادی نشده است
آه اگر مرگ نخواهد که کند شاد مرا

ترسم از ضعف پریدن ز قفس نتوانم
گر که صیاد زمانی کند آزاد مرا

آرزوی چمنم کم كَمک از خاطر رفت
بس در این کنج قفس بال و پر افتاد مرا

یک دل و این همه آشوب و غم و درد، عماد
کاشکی مادر ایام نمیزاد مرا ...




عماد خراسانی
+ نوشته شده در  91/02/17ساعت 21:59  توسط من  | 

شاطر عباس صبوحی

کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار خار / در ره عشق تو اندر کوچه و بازار زار

در جهان عیشی ندارم بی رخت ای دوست دوست / جز تو در عالم نخواهم ای بت عیار یار

از دهانت کار گشته بر من دلتنگ تنگ / با لب لعل تو دارد این دل افکار کار

هر چه میخواهی بکن با من تو ای طناز ناز / گر دهی یک بوسه ام زان لعل شکربار بار

ساقیا زآن آتشین می ساغری لبریز ریز / تا به مستی افکنم در رشته ی زنّار نار

مطربا بزم سماع است و بزن بر چنگ چنگ / چشم خواب آلودگان را از طرب بیدار دار

ای صبوحی شعر تو آرد به هر مدهوش هوش / خاصه مدهوشی که گوید دارم از اشعار عار

+ نوشته شده در  91/02/17ساعت 21:55  توسط من  | 

من از آن کشم ندامت که تورا نیازمودم /تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی

  دل زود باورم را به کرشمه ای ربودی 
چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی

به هم الفتی گرفتیم تو ولی رمیدی از ما 
من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی 

من از آن کشم ندامت که تورا نیازمودم
تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی 

ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم 
نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی!

چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری
خجل از تو چشمه ، ای چشم رهی که زنده رودی


رهی معیری

+ نوشته شده در  91/02/17ساعت 21:32  توسط من  | 

...

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش
که ما گوش به احمق نکنیم..

..حافظ..

+ نوشته شده در  91/02/17ساعت 21:27  توسط من  | 

تو چنین خانه‌کن و دلشکن ای باد خزان/گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی...

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی 

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی 

کاهش جان تو من دارم و من می‌دانم 


که تو از دوری خورشید چه ها می‌بینی 

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من 

سر راحت ننهادی به سر، بالینی 

هر شب از حسرت ماهی، من و یک دامن اشک 

تو هم ای دامن مهتاب، پر از پروینی 
 
همه در چشمه‌ی مهتاب ، غم از دل شویند 
 
امشب ای مه، تو هم از طالع من غمگینی 

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن 

که توام آینه‌ی بخت غبار آگینی 

باغبان خار ندامت به جگر می‌شکند 

برو ای گل که سزاوار همان گلچینی 

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید 

که کند شکوه ز هجران لب شیرینی 

تو چنین خانه‌کن و دلشکن ای باد خزان 

گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی 

کی بر این کلبه‌ی طوفان‌زده سر خواهی زد 

ای پرستو که پیام‌آور فروردینی 

شهریارا گر آئین محبت باشد 

جاودان زی که به دنیای بهشت آئینی

شهریار

+ نوشته شده در  91/02/16ساعت 13:4  توسط من  |