تبليغاتX
ساعت 5 هیچ اتفاق خاصی نمیوفته...

ساعت 5 هیچ اتفاق خاصی نمیوفته...

مهم نیست

کلمه ها نم کشیدند

+ نوشته شده در  90/09/24ساعت 23:28  توسط من  | 

بی...

ما دو شاخه ی یک درختیم

کاش

باد از دو سو می وزید...

+ نوشته شده در  90/09/24ساعت 23:18  توسط من  | 

اگر

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را نمیرد


اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد...

+ نوشته شده در  90/09/23ساعت 0:56  توسط من  | 

دستت را به من بده...

اما همه ی راه ها

که با پا پیموده نمی شوند

دستت را به من بده

+ نوشته شده در  90/09/23ساعت 0:45  توسط من  | 

پیش تر نیا

موهای سیاهم

که خیال میکنی

کوتاه اند

تیمارستانی ست

پر از جانی های بسته به تخت

پیش تر نیا

آرام نمیگیرند

هر کدام شان داستانی دارند

که فراموش کرده ام

از دستهایم نیز

بترس

آن ها عاشق خنجر های خوش دستند

و تراژدی های بزرگ

پیش تر نیا

پرده ی قرمز

پایین که بیوفتد

همه میفهمند

نمایش نبود...

+ نوشته شده در  90/09/23ساعت 0:43  توسط من  | 

بس بود همین

سقف ما می توانست

پاره ابری باشد فقط

تا دل خوش باشیم

وقتی که می بارد

من موی و روی تو را

با نوازش هایم

از قطره های باران پاک کنم

و توهرگز

راز قطره های چکیده

بر گونه هایم را ندانی

این برای شادی من بس بود...

+ نوشته شده در  90/09/22ساعت 0:1  توسط من  | 

من از عشق بارون به دریا زدم....

تو این حس و حال عجیب و غریب

دو تا بال میخوای که رو شونته

تو از هر مسیری بری میرسی

تو از هر دری بگذری خونته

از این سفره ها معجزه دور نیست

ببین دست دنیا تو دست منه

دعا میکنم تا اجابت بشه

دعا میکنم چون دلم روشنه

من از عشق بارون به دریا زدم

به بارون و به آسمون دعوتیم

چه مهمونیه با شکوهی شده

تو این لحظه هایی که هم صحبتیم...

+ نوشته شده در  90/09/21ساعت 23:55  توسط من  | 

توهم بود

مخاطبی نیست

و نبود

درد ها همیشه بی مخاطب اند


+ نوشته شده در  90/05/10ساعت 5:3  توسط من  | 

من ِ مار گزیده را ریسمان سیاه و سفید هم میگزد...

+ نوشته شده در  90/05/10ساعت 4:30  توسط من  | 

خبرت

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی دل خویش را بگفتم چو تو دوست می​گرفتم تو جفای خود بکردی و نه من نمی​توانم چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت تو که گفته​ای تامل نکنم جمال خوبان در چشم بامدادان به بهشت برگشودن                  
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی نه عجب که خوبرویان بکنند بی​وفایی که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی دگری نمی​شناسم تو ببر که آشنایی برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

+ نوشته شده در  90/05/02ساعت 13:16  توسط من  |